مؤلف مجهول
478
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
فصل بيست و هفتم « 1 » در تذكرهء « 2 » احوال بىبى سعيده رحمة الله تعالى « 3 » عليها ، كه مولد وى از مضافات خوارزم بود . و از اولاد شيخ عمر نسفى بود . و مجذوبة الاصل بود . و بريده از خلق در كوه و صحرا مىگشت . و به وحوش و طيور انس داشت . و خوراك وى از « 4 » بيخ علف بود ، و آشاميدن او از شير آهو « 5 » . و موى سر تا زانو ، و موى ميان تا شتالنگ بود ، يعنى حق سبحانه و تعالى به قدرت خويش از سر تا قدم كه عورتست به اين نوع پوشيده مىداشت . آن قدس سرها آن شب كه از عالم روحانيت به عالم جسمانيت آمد ، شب چهارشنبه چهاردهم ماه مبارك رجب المرجب بود . و آن شب ماه گرفته بود و به غايت تاريك بود . به مجردى كه آن ماه لقا به صحن زمين افتاد ، ماه گشاد و شب تاريك چون روز روشن گشت ، به تخصيص دولتخانهء پدر اين شريفه ، از لقاى مهطلعت وى چنان روشن « 6 » شد كه گويا مشاعل در وى افروختند . و « 7 » آن خورشيدوش « 8 » چون بر زمين افتاد و چشم گشاد ، گفت « 9 » : بسم الله الرحمن الرحيم « رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ » [ البقرة : 201 ] . والدين او متعجب شدند و گفتند : اين فرزند چراغ دنيا خواهد شد و سعادتمند آخرت . چون روز شد ، « 10 » على الصباح فرمود : اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ . » [ الزمر : 73 ] پدرش مردى بود ترك ، اما زيرك ، گفت : اى زن ! غالبا حضرت شيخ ما مدد كرد كه اين نوع فرزندى حق سبحانه و تعالى كرامت كرد . ازين ممر خوشحال شد و نيك محافظت كرد . هفت سال برين گذشت . هيچ سخن نگفت . اما از سينهء مبارك او آواز « 11 » ذكر « وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ » [ الانعام : 59 ] مدام مىآمد . هرچند سعى نمودند كه سخن گويد نمىگفت . ده سال برين گذشت . روزى از خانه بيرون آمد و به جانب آسمان متوجه شد و خنده كرد ، و رو به صحرا نهاد و روان شد . و « 12 » پدرش از عقب وى شد . هرچند سعى و اهتمام كرد كه به وى برسد ، سعى وى از آن بيشتر شد . آخر رسيد به تك كوهى . پدرش خوشحال شد كه اينجا خواهم « 13 » گرفتن . آن مجذوبه ، قدس سرها برجست و خود را بر قله « 14 » كوه رسانيد . پدرش حيران بماند ، گريان و نالان برگشت و به منكوحهء خود گفت :
--> ( 1 ) - ب : باب پنجاه ( 2 ) - ب : - در تذكره ( 3 ) - ب : - تعالى ( 4 ) - ت : - از ( 5 ) - ب : + بود ( 6 ) - الف : - روشن ( 7 ) - ب : القصه ( 8 ) - ت : خرشيدوش ( 9 ) - ت : چشم گشود و گفت ( 10 ) - ب : آخرت ، فردا روز على الصباح ( 11 ) - ب : + آمد ( 12 ) - ب ، ت : - و ( 13 ) - ب : خواهيم گرفتن ( 14 ) - ب : بر سر كوه